سلام.
پست جدیدم مربوط به یکی از خاطرات زنده یاد "محمد بهمن بیگی" هستش که در یکی از کتاب هاشون به چاپ رسیده . این خاطره ی واقعی یه کم طولانیه اما مطمئنا" از خوندنش لذت خواهید برد.
مادر
من سرپرست مدارس عشایری بودم . در کارم اقتدار و اختیار بسیار داشتم. اقتدارم ناشی از خصلت و استعدادی خاص نبود. هر کس دوام بیاورد و بر سر یک شغل نزدیک به سی سال بماند به اختیاراتی می رسد .
دوری از مراکز اداری نعمتی خداداد بود . شغلم کوچک و سخت بود . مشتری و خواهنده نداشت . مدعی و رقیب نداشتم. از دردسر های مقررات دور بودم. از مزاحمت های جاه طلبان در امان بودم.
از دامن دشت ها تا قله ی کوه ها همه جا را با ماشین و اسب و گاه پیاده می پیمودم . بچه ها را می آزمودم . معلمان را راهنمایی می کردم ، گو این که گروه انبوهی از آنان نیاز چندانی به راهنمایی من نداشتند. یار و یاورم بودند و من از آنان درس محبت و فداکاری می آموختم .
در تل و تپه های جنوبی طایفه ی دشمن زیاری (استان ک.ب) بودم . ماه دوم سال غوغایی به پا کرده بود و باز اردی بهشت ، رنگین بهشتی نازنین آفریده بود . گل های زمین ستاره های آسمان را از یاد برده بودند و من سرمست هوای بهار از پیچ و خم راهی دشوار می گذشتم.
راه نبود . پرتگاه بود . آنقدر تنگ و باریک بود که برای چرخ های ماشینم جای کافی نداشت . گشت و گذارم بی خطر نبود ولی من از خطر نمی هراسیدم . داشتم با حوصله و احتیاط ، وجب به وجب ، دست انداز ها و چاله چوله ها را پشت سر می نهادم که پیرزنی سراسیمه راهم را گرفت . لباسش مندرس و سر و صورتش ژولیده و چروکیده بود . چارقد سیاهش گیسوان سفیدش را به زحمت می پوشاند . وسط جاده ایستاده بود و تکان نمی خورد . دستش را به آسمان برده بود و فریاد می کشید . چاره ای جز اطاعت و درنگ نداشتم .
از حال و کارش جویا شدم . اشک ریخت و گفت : " خبر آمدنت را داشتم . می دانستم که از اینجا می گذری . از کله ی سحر چشم به راهت هستم. "
گفتم : دردت چیست؟
گفت :" پسرم معلم شده است . من سالهاست که بیوه ام . می بینی که پیر و زمین گیرم . من جان کنده ام تا این پسر بزرگ شده و به معلمی رسیده است. مادر بودم پدر هم شدم . داس و تبر هم به دست گرفتم . گندم بریدم، هیزم شکستم اما کمرم خم نشد . خون دل خوردم ، نذر کردم و به امامزاده ها رفتم تا پسرم درس خواند و نوکر دولت شد .او حالا حقوق می گیرد . برای عروسش لباس نو می خرد . میهمانی می رود و مهمان می آورد .سیگار می کشد ولی به من یک شاهی هم نمی دهد. به او می گویم که جز پیراهن و جامه ای تنم را بپوشاند و نانی خشک که شکمم را سیر کند چیزی نمی خواهم ولی همین را هم از من دریغ می کند. بی رحم است . تو رئیسش هستی . راهت را گرفته ام تا به پسرم بگویی که رفتارش را با من عوض کند . "
اشک های مادر نه چنان آتشین و روان بود که بتوانم طاقت بیاورم . مژه هایم تر شد . نام معلم و جای کارش را پرسیدم . آموزگار را می شناختم . از چهره های مشخص عشایری بود . از چنان معلمی چنین رفتاری بعید بود . به خیال تحقیق افتادم . معلوم شد که حق با پیرزن است.
پس از مدتی کوتاه به مدرسه رسیدم . استقبالشان پرشور بود . پاسخی درخور به محبت های آنان دادم و کارم را آغاز کردم...
از یکی از دانش آموزان پرسیدم که آیا می تواند شعری درباره ی مادر بخواند ؟ خواند :
با مادر خویش مهربان باش
آماده ی خدمتش به جان باش
آن گاه از تمام بچه ها تقاضا کردم که به آموزگار خود بنگرند و همه با هم این شعر را بخوانند. همه نگریستند و با صدای بلند خواندند :
با مادر خویش مهربان باش
آماده ی خدمتش به جان باش
رنگ بر چهره ی معلم نمانده بود . در اضطراب و اندوهی عمیق فرو رفته بود . همین که سرود دسته جمعی پایان یافت گفتم : هدف ما از این همه دوندگی جز این نیست که انسان هایی مهربان بپروریم . انسانی که نتواند حتی با مادر خویش مهربان باشد به درد معلمی نمی خورد. از این پس این مدرسه معلم ندارد... به بچه ها هم وعده دادم که به زودی معلمی مهربان که با مادر خود مهربان باشد به سراغشان خواهد آمد. مدرسه را ترک گفتم و به شهر خود بازگشتم . اصرار و الحاح کدخدا ، بچه ها و معلم هم سودی نداشت .
هفته ای بیش نگذشته بود که عده ای همراه با معلم و مادرش به نزد من آمدند .
مادر بیش از همه پای می فشرد و در میان سیل اشک می گفت :
" فرزندم را ببخش . او جوان و بی گناه است . گناه از من پیر است که تاب نیاوردم و شکایت کردم . او مهربان است ... او را ببخش "
مگر می توانستم از فرمان مادر ، آن هم چنین مادری سر پیچی کنم ؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۹ ساعت 13:10 توسط رهــــــا
|